على و خدا
على درباره خدايش اين چنين مىسرايد .
« ستايش شايسته خداوندى است كه به رازهاى پنهان آگهى دارد و پديدههاى آشكار آفرينش بيانگر توانائى اوست ديدهها را توان ديدار او نيست ولى چون او را نمىبيند به انكار وجودش نپردازد ، دلهائى كه با دريافت عرفانى خويش ذات او را اثبات مىكنند هرگز بدرك حقيقت وجودش نميرسند و از شناخت ذات واجبش ناتوان مىمانند ، از همه چيز والاتر است و چيزى از او بالاتر نيست و در عين والائى بهمه چيز نزديكتر است و چيزى از او نزديكتر نيست ، با آنكه در برين پايگاه والاى هستى است از آفريدگانش دور نيست و با آنكه به همه مخلوقاتش نزديك است با آنها در يك جايگاه قرار ندارد خردها نتوانند صفات او را دريابند و بمرزبندى اوصافش بپردازند ولى خداى هرگز بندگانش را از امتياز شناختش باز نداشته و راه معرفت خويش بر آنها گشوده است ، همه پديدههاى هستى بر وجود او گواهى دهند حتى منكران خدا هم در دل خويش باين حقيقت راه يابند ، بلندتر از
[ 6 ]
آنستكه بچيزى همانندش كنند و از آنچه تشبيهگران و منكران دربارهاش گويند والاتر و بالاتر است » 1 در اين گفتار على بلاغت را به انتها رسانيده و جناس و تضاد و ترصيع را هنرمندانه در سخن بكار برده ، نه آنكه بخواهد شعرى بسرايد و سجعى بسازد و لفظى بپردازد بلكه ، ذات خداى را در تجليات گونهگونش ستوده و ستايش را در ابعادى متضاد نمايش داده و فلسفه و عرفان و علم را بهم درآميخته و مفاهيم برين ماورائى را با معجزه كلام در قالب هنرمندانهترين سخنورى روزگار فرو ريخته است .
درست نگاه كنيد واژههاى پنهان ، آشكار ، ديده ، دل ،
بلندى ، نزديكى ، ناتوانى خرد ، توانائى شناخت ، اقرار منكران اشتباه تشبيهگران ، چنان براى شناخت پروردگار بخدمت گرفته شدهاند كه انسان در اين فراز و نشيبها و تضادها و ابعاد گونه گون بحيرت مىافتد و بهيجان مىآيد و موسيقى و آهنگ كلام هم نيرومندترين استدلالهاى فلسفى را بصورت ترانهاى درمىآورد كه تارهاى گوش و دل را بنغمه مىآورد هم در انديشه فرو ميرود و هم قلب را بطپش مىافكند .
آنجا كه خداى را به آگاهى رازهاى پنهان مىستايد ، سخن از غيب و ماوراء ميگويد كه خدا خود پنهان است و به پنهانها
-----------
( 1 ) ترجمه خطبه 49 نهج البلاغة
[ 7 ]
آگاه و اين بحثى است ذهنى و ماورائى و متافيزيكى ولى ناگهان از پهنه غيب بصحنه شهود مىجهد و پديدههاى طبيعت را به ميان مىكشد و آنها را دليل وجود خدا ميداند و در اينجا سخن از علت و معلول است و يك درس فلسفى ناب و بيان نتيجهگيرى از يك انديشه وراى راستين .
ديده با اينكه او را نمىنگرد انكار نمىكند ، زيرا چهره او را در زيبائيهاى هستى متجلى مىبيند و انديشه انسان از نردبان طبيعت بالا ميرود تا ببام طبيعت بالا رود و از محسوس به نامحسوس پى برد و اين خود استدلالى كلامى است و على در اينجا بر كرسى تدريس علم كلام بالا رفته است .
ولى پس از ديده ، سخن از دل ميگويد يعنى از فلسفه و كلام به عرفان ميپردازد و اينك دل است كه او را مىبيند و زيبائيش را در خلوتگاه يكتائى در مىيابد و اين عرفانست همان دغدغه خداجوئى بىنهايت و عطش شديد انسان براى راهيابى بسرچشمه زلال شناخت خدا ، كه آخرين حد تكامل انسانست و راهى است راست و روشن براى رفتن بسوى بىسوئى ، براى جهتيابى و جهت گيرى ، جهتى كه در هيچ جهت نمىگنجد و سوئى كه در عين حال بىسوئى است ولى نقطه اوج و بيكران تكامل است ( و الى الله المصير ) ولى اين دل هم بژرفاى شناخت او نمىرسد ، زيرا متناهى را به نامتناهى راهى نيست و ممكن را با واجب سنخيتى نمىباشد و بيدل از بىنشان چه گويد باز ، ولى بهرحال ، اينقدر هست كه
[ 8 ]
بانك جرسى مىآيد ، و برقى است كه از خرگاه معشوق به خرمن مجنون مىافتد و ميسوزاندش و سراپا شعلهاش ميشود كه نمايش همان برق است و سوزى است كه سازى دارد .
شگفتا خدا والا و بالاست و در استواى علوى برتر از همه چيز تجلى مىكند ولى همچون خداى ذهنى افلاطونى نيست كه هيچكس را بشناخت و قرب و مهر و نور لطف او راهى نباشد بلكه در عين والائى و بلندى آنسان نزديك و پائين است كه بهمه چيز از هر چيز نزديكتر است ، تا انسان احساس تنهائى نكند و هراس غربت او را فرا نگيرد و سراسيمه و ديوانه نشود و يا او را آنقدر دور نداند كه دور از چشمش بنافرمانى و عصيان پردازد كه ( الله معكم اينما كنتم ) خدا با شماست هر جا كه باشيد .
ولى با آنكه از رگ گردن بما نزديكتر است چنان نيست كه با ما در يك جاى قرار گيرد ، يعنى درون خرقه درويش رود و در جان جوكيان و مرتاضان فرو رود و يا بقول بودائيان در وجود كوه و رودخانه و مرغ و مار و انسان و قورباغه و درخت و ستاره حلول كند و يا بعقيده چينىهاى باستان در پيكر امپراطوران جاى گيرد و بعقيده مسيحيان در وجود فرزندش عيسى ظاهر شود . .
خردها نتوانند صفاتش را بدانسان كه هست باز شناسند و براى هر كدام هندسهاى ترسيم كنند و مرزى بسازند كه در آنصورت به تحديد اوصافش پرداختهاند و بتعددش كشاندهاند و صفاتش را از ذاتش متمايز ساخته و مركبش دانسته و از يگانگيش انداختهاند
[ 9 ]
ولى معاكسا آنچنانهم نيست كه عقول از معرفتش محروم مانند بلكه آنچنان هويداست كه چوپانان امى و پيرهزنان عامى هم او را از ديدن ستارگان و چرخش چرخ ريسندگى هم بشناسند و بدرگاهش راه يابند ، بلكه ماه و ستاره و كاه و كهكشان و دد و دام هم خواه و ناخواه به آستانش سجده برند كه ( و الله يسجد من في السموات و الارض ) باز ، على از عرفان به علم ميگرايد و از پديدههاى هستى و آيات آفرينش سخن مىگويد كه با شناخت علمى طبيعت و در پىگيرى حس و تجربه و از مسير علم هم ميتوان بخدا راه يافت و اين راه بحدى روشن است كه حتى منكران خدا و آنها هم كه براى ماده و طبيعت اصالت قائلند در كاوشها و بررسيهاى علمى خويش بجائى ميرسند كه بهتزده مىگويند پاسخ هزاران چراها و چگونههاى ما را يك كلمه ميدهد و آن كلمه خداست ولى اين خدا خدائى نيست كه او را در محيط تنگ و تاريك طبيعت بچيزى همانند كنند و با انديشههاى نارسا و زبانهاى كوتاه خود درباره اش چيزى بگويند تعالى الله عما يقول المشبهون به و الجاحدون له علوا كبيرا در خطبهاى ديگر ، 1 يكسره بفلسفه مىپردازد و اين بيابانى مكتب نديده و از فلسفههاى آتن و اسكندريه و هندوچين و
-----------
( 1 ) خطبه اول نهج البلاغه
[ 10 ]
رواقيون و مشائيون و كلبيون و سوفسطائيون و ديگر انديشمندان بر كنار مانده ، در اوج والاترين انديشههاى فلسفى از كائن و حادث و عدم و وجود و مقارنه و مزايله و حركت و آلت سخن ميراند و خدايش را در اين منهج پيچيده مىستايد و ميگويد .
« بودهاى كه پديده نيست ، از نيستى به هستى نيامده با همه چيز هست نه آنكه هم سنخ و همسر و همطراز آنها باشد و از همه چيز بدور است نه آنكه آنها را از افاضه وجود بركنار دارد فاعلى كه در فعل ايجاد ، بخود حركتى ندهد و ذاتش دگرگونى نپذيرد و براى آفرينش ، به ابزارى نيازمند نباشد ، بينائى كه پيش از آنكه مشهودى پديد آيد بينا بوده و يگانهاى كه پيش از هستى موجودات تنها بوده و از تنهائى خويش بهراس نيفتاده است ،
آفرينش را او پديد آورد و هستى را او آغازيد بدون انديشه و نقشه و بدون آزمايش و تجربه ، بىآنكه بخويش جنبشى دهد و در آفرينش بسختى و اضطراب افتد . هر موجودى را بهنگام خويش بيافريد و ذوات العباد و حالات گوناگون پديدهها هماهنگى و ائتلافى فراهم آورد و براى هر كدام غريزهاى پديد آورد و همانندش را همراهش ساخت ، پيش از پيدايش هر چيز از چگونگى آن آگاهى داشت و مرز و انتهايش را مىشناخت و پيوندها و كرانههاى آنرا مىدانست » در اينجا ، امام از وجود خدا سخن ميگويد كه قديم است و براى او آغازى نيست و هرگز پديد نيامده و هميشه بوده است
[ 11 ]
علت العللى است كه معلول نيست سلسلهجنبان زنجيره علتها و معلولهاست ولى اين زنجيره بوجود او پايان مىيابد و پيش از او چيزى نيست او از همه پيش است و پيشين است و بىپيش است و بىآغاز است و قديم است و كائن ، روزگارانى بىزمانى بوده و زمان و مكان مفهوم و مصداقى نداشته و او در آن روزگاران تنها بوده بىآنكه همدمى بخواهد و يا از تنهائى خويش بهراسد .
در اينجا امام هستى را حادث ميداند و برعكس انديشمندان كوتهانديش ، جهان را قديم نمىداند ، زيرا از لحاظ فلسفى تعدد قديم پيش مىآيد و توحيد به مخاطره مىافتد و از جنبه طبيعى هم ماده نمىتواند قديم باشد كه بقول فرانك آلن در آنصورت همه انرژيها نابود مىگردد ، پس هستى حادث است و تازه و جديد است و خداوند بديع است و نوآور و نوساز و مبتكر ولى در اين ايجاد و آفرينش نيازى بتفكر و طرح و نقشه و تجربه ندارد زيرا طرح و آزمايش ، دليل نادانى است و خداوند بذات خود عليم است و ديگر آنكه تواناست و با توان خويش موجودات را بيافريده و از ناتوانى خويش بسراسيمگى نيفتاده است ، پس امام در اينجا علم و قدرت خداوندى را ثابت ميكند و دقيقتر و مهمتر آنكه ميگويد خداوند در ايجاد آفرينش حركت و جنبشى بخود راه نداد يعنى از حالى بحال ديگر نگرائيد ، يعنى ذات مجرد پروردگار دچار تغيير و دگرگونى نميشود و حادثاتى بر او رخ نميدهد و محل وقايع قرار نميگيرد و بالاخره جهان را بدون ابزار بيافريد و در اين سخن
[ 12 ]
بىنيازى پروردگار ثابت ميشود كه الله غنى عن العالمين و چون مردى از امام خواست كه خداى را برايش چنان بستايد كه گويى او را مىبيند ، از چنين درخواستى خشمناك شد و همه را بمسجد فرا خواند و بمنبر رفت و چنين فرمود .
« ستايش خدائى را سزاوار است كه چون نبخشايد ، گنجينه احسانش فزونى نيابد و اگر ببخشد ذخاير اعطايش نقصان نپذيرد زيرا هر بخشندهاى بجز خداوند ، سرمايهاش پايان مىيابد و هر كس نبخشايد ، به پستى و بخل شناخته ميشود ولى او خداوند بخشندهاى استكه به اعطاى نعمتهاى فراوان منت ميگذارد و بميزان بخشندگيهايش مىافزايد ، همه آفريدگان روزيخوار احسان اويند كه روزى همگان را تعهد فرموده و براى هر جنبندهاى باندازه معين روزى و توشهاى تقدير فرموده است ، هر كس كه بخواهد براه او برود و او را بجويد ، راه روشنى فرا پيشش نهاده است ، بخشندگيش در برابر درخواست نيازمندان ، بيشتر از آنچه از او نخواهند نيست ( مردم چه بخواهند و چه درخواست نكنند از انعامش بهرهمندند ) آغاز همه چيز است و چيزى بيش از او نيست و فرجام همه چيز است و چيزى پس از او نباشد ، بمردمك چشم ، ياراى آن نبخشد كه به او رسد و ذاتش را دريابد ، روزگار و زمان بر او نگذرد كه بذاتش ديگرگونى دهد و در جايگاهى جاى نگيرد كه جاى بجا ميشود اگر آنچه طلا و نقره در گنجينه كوههاست و گوهرهائى كه
[ 13 ]
در ژرفاى درياهاست بمردم ببخشد در بخشايش او اثرى پديد نيايد و ذخائر احسانش پايان نيابد زيرا گنجينه انعامش آنسان بيكران است كه درخواست مردمان از ميزانش نمىكاهد و بخشايندهاى است كه بخشش فراوانش از بخشندگيش نكاهد و نيازبرى نيازمندان ساحتش را ببخل نكشاند » 1 در اينجا ، امام ميكوشد كه مردم را از اشتباه بدر آورد تا خداوند را بخويشتن قياس نگيرند و ذات بيكران و نامتناهيش را در محدوده ماده و امكان محصور ندانند و همچون قوم موسى تقاضاى ديدارش را بچشم سرنكنند كه پاسخ ( لن ترانى ) بشنوند پس مردمكهاى چشم را توان ديدن او نيست و ذات نامتناهيش در محصوره زمان و مكان نمىگنجد ، زيرا زمان و مكان دو پديده مادى هستند و ذات واجب حق هرگز بخود ممكن نمىگرايد ، آغاز همه آغازها است و آغازى بىآغاز است و فرجام همه فرجامهاست و فرجامى بىفرجام است .
پس از آن امام ، صفات خداوندى را هم كه عين ذات او است به بيكرانگى و بىانتهائى مىستايد و ميگويد هر چه ببخشايد از گنجينه وجودش كاسته نگردد و از ترس نقصان انعامش به بخل نگرايد ، زيرا چون ارادهاش بايجاد تعلق گيرد ، آنچه بخواهد بوجود آورد و كمبودى در خزائن احسانش پديد نيايد ، بعلاوه آنچه
-----------
( 1 ) خطبه 90 نهج البلاغه
[ 14 ]
در نزد اوست فنا ناپذير است و آنچه در نزد ماست دستخوش فنا است ( و ما عندكم ينفذو ما عند الله باق ) آنگاه پرسشگر را برحذر ميدارد ، كه به انديشه كوتاه خويش بخداى نينديشد و خدا را تنها از راه وحى و پيامبرى و تعليمات آموزگاران آسمانى بشناسد ، زيرا انديشه محدود انسان را توان جهش به قله رفيع مفاهيم فوق مادى نيست و اين فلاسفه كم توان كه ميخواهند تراوشهاى شيار مغزى خود را آنقدر گسترش دهند كه حقايق ماورائى را دريابند سخت در اشتباهند و ترازوى ناتوان و لرزان خرد هرگز بسنجش حقايق ابر ماده راه نيابد و پاى چوبين استدلاليان چنان بىتمكين است كه گامى در اين راه بىپايان برندارد ، پس بايد خداى را از زبان خودش شناخت كه با فروغ تشعشعات الهام آسمانيش صحيفه مصحف كريم را روشن ساخته و از بيان پيامبرانش حقيقت توحيد را تجلى داده است و هر كه از اين راه برون رود بدام اهريمن افتد و خداى را دگرگونه شناسد ، از اين رو امام ميفرمايد .
« اى پرسنده ، در شناخت خداوند ، بقرآن روى آور و از فروغ راهنمائى آن بهرهگير و از آنچه از كتاب خدا و سنت پيامبر و روش پيشوايان هدايت بدور است و با دسيسههاى اهريمن همراه است دورى گزين ، كه آموزگاران مكتب آسمانى ، در طريق دانش استوارند و از شناخت ذات خدا بناتوانى خود اقرار دارند و مردم را از تعمق در ذات خداى بازميدارند تو هم بهمين اندازه بسنده
[ 15 ]
باش و خداى را بميزان ناتوان خرد خويش اندازه مگير كه نابود خواهى شد » 1 بخطبهاى ديگر شكوه كبريايى و قدرت و عزت و بىنيازى خداوند را مىستايد و صفات الهى را از زبان بندهاى كه با او سخن ميگويد بيان ميدارد و چنين ميگويد .
« همه چيز در برابر او خاكسار است و همه بذات او پايدارند ،
نيازمندان را بىنياز مىكند و خواران را چيره ميگرداند و ناتوانان را توان مىبخشد و آشفتگان را پناه ميدهد ، هر كس سخنى گويد گفتارش را ميشنود و هر كس خاموش ماند از رازش آگهى دارد و هر كس زندگى كند روزيش را ميرساند و چون بميرد بسوى خويش بازش ميگرداند .
ديدهها ترا نديد كه از تو آگهى دهد بلكه تو پيش از ستايندگان خويش هستى ، آفريدگان را براى ترس از تنهائيت نيافريدى و از آفرينش آنها سودى نجستى ، هر كه را بخواهى از تو پيشى نجويد و و هر كه را بگيرى از تو فرار نكند ، نافرمانى گناهكاران از بزرگيت نكاهد و طاعت فرمانبرداران بر توانائيت نيفزايد و هر كس كه از فرمانت ، خشنود باشد فرمانت را نتواند برگرداند و هر كس از تو روى گرداند از تو بىنياز نماند هر رازى در برابر تو آشكار است و هر پنهانى در پيشگاهت هويدا ، هماره پايدارى و پايانى برايت
-----------
( 1 ) خطبه 90 نهج البلاغه
[ 16 ]
نيست ، پايانى كه از تو گريزى نيست و پناهگاهى كه راه رهائى به سوى تو است . زمام هر جنبندهاى بدست تو است و هر زندهاى بسوى تو ميرود ، پاك پروردگارى كه آفرينش تو بس بزرگست و اين بزرگى آفرينش در برابر تو كوچك است ، چه اندازه ملك تو در برابر ما هراس انگيز است و چه اندازه مشهودات ما در برابر ناپيدائيهاى ملكوت تو ناچيز است ؟ چقدر نعمت تو در دنيا فراوانست و چه اندازه بهرههاى دنيا در برابر نعيم آخرت اندك است ) » 1 براى يگانگى پروردگار دلايلى روشن بيان ميدارد و فرمانبردارى او را واجب مىشمارد ، زيرا انسان موجودى ناتوانست و در برابر چنان خداوند توانا و محيط و قاهرى بايد تسليم باشد و از نافرما نيش بپرهيزد و خشنوديش را كه سير در راه تكامل است بجان بپذيرد و از خشمش كه انحراف از راه كماليابى است بهراسد و بداند كه اوامر و نواهى خداوند ، از حكمت بالغهى او برميخزيد و نيكبختى انسان در فرمانپذيرى خداوند است از اين روى بفرزندش حسن چنين سفارش ميكند .
« بدان اى پسرك من ، اگر پروردگارت شريكى ميداشت او هم پيامبرانى بسويت ميفرستاد و بزرگى و توانائى خود را بتو نشان ميداد و از كردار و صفاتش آگاهت مىساخت ، بنابراين خدائى جز او نيست و او خدائى يگانه است ، همچنانكه خود را به يكتائى
-----------
( 1 ) خطبه 801 نهج البلاغه
[ 17 ]
ستوده و هيچكس در قدرت بيكران او شريك و منازع نيست ، هيچگاه الوهيتش پايان نمىپذيرد و هميشه هست ، آغاز همه چيز است و براى او آغازى نيست و پايان همه چيز است و خود پايانى ندارد ،
بزرگتر از آنست كه با چشم و دل ، پروردگارى او را دريابى ، پس چون او را چنين شناختى درباره او چنان باش كه كسى با وجود ناچيزى و ناتوانى و نياز فراوانى كه به پروردگار خود دارد در فرمانبردارى او رفتار ميكند و از كيفر او مىهراسد و از خشمش مىپرهيزد زيرا خداوند ترا فرمان نمىدهد مگر به نيكى و ترا باز نمىدارد مگر از زشتى » 1 توحيد زيربناى معتقدات اديان آسمانى است و پيامبرانى مبارز و انقلابى انسانى نداى يكتاپرستى را با تحمل جانكاهترين رنجها و دردها در فضاى بشرى انعكاس ميداده و مردم را به پرستش خداى يگانه و پرهيز از هر گونه آلودگى شرك فرا ميخواندهاند .
خدا يگانه است و براى او انبازى نيست و حركت تكاملى همه موجودات بسوى مقصد يگانه توحيد است و رمز فلاح انسانها در قبول همين اعتقاد يگانه است ولى اين اعتقاد بايد از پهنه ذهن و اعتقاد در محيط عمل و اجتماع پياده شود و انسانيت هم رنگ و چهره توحيد گيرد و برابرى انسانها همه جا اعلام گردد كه قرآن ميفرمايد ( ان امتكم امة واحدة و انا ربكم فاعبدون ) .
-----------
( 1 ) گفتار 31 نهج البلاغه
[ 18 ]
وحدت انسانها و وحدت جهان پرتوى از يگانگى خداست و اگر انسانها بكثرت گرايند و دچار بيمارى تبعيضها و تضادها و برتريها شوند ، جنگها پديد ميآيد و خونها ريخته ميشود نيكبختى انسانها قربانى جوامع پراكنده و شركآلود مىشود .
على كه پيشواى يكتاپرستانست اين دعوت را با انديشه و سخن و گفتارش همهجا گسترش ميدهد و با استمداد از حقيقت وحى و تجلى عرفان و استدلال فلسفى و سخن علمى همهجا و همه گاه بيان ميدارد و عمرى را با شرك و دستاوردهاى پليد و خطرمند آن مىجنگد و مردم را بحقيقت توحيد ميخواند .
و همين خداى واحد است كه با انگيزش پيامبران و فرود كتابها و آموزشهاى آسمانى مردم را بسوى كمال ميخواند ، عواملى كه انسانرا در اين سير مترقى پيش ميراند بعنوان فرائض تشريع شده و عوامل ضد تكامل هم كه مانع حركت انسان بسوى خداست بنام گناه معرفى شده است ، راه كماليابى راه خشنودى خداست و طريق انحراف و تبهكارى هم مسير ناروائى است كه بمفهوم خشم خدا شناخته ميشود ، پس خدا آنچنانكه دشمنان اسلام مىگويند خداى خشمگين و عصبانى نيست ، زيرا خشم خدا مانند خشم انسان نيست كه نمودار دگرگونى حال خشمنده باشد ، زيرا هيچگاه حادثهاى بر خداى وارد نميشود و حال او را دگرگون نمىسازد ، خدا نه محل حوادث است و نه دچار تغيير حال ميشود بلكه همانطوريكه مولف فهيم و عالم تفسير الميزان نگاشته ، رضاى خدا در حركت بسوى
[ 19 ]
خدا در مسير كمال است و سخط و خشم خدا هم در انحراف از جاده كماليابى و سير بسوى خداست كه همه موجودات ، راه پيماى آن صراط مستقيمند و امام همه اين حقايق را در سفارشى كه بفرزند ارجمندش امام حسن فرموده بيان داشته است .
على ( ع ) كه چنين خدائى را بجاذبه الهى و كشش دل به ميزان توان والاى خويش شناخت بدرگاهش نياز ميبرد و چون ناتوانى خويش و توانمندى خداى توانا را بيش از هر كس دريافت و اين فاصله نامتناهى را شناخت براى نزديكى به آستان برين ( الله ) خاشعانه و دردمندانه بمناجات ميپردازد و در تاريكىهاى متراكم شب كه همه ديدهها بخوابى سنگين فرو رفتهاند چهره به درگاهش مىسايد و از سويداى دل ميخواندش و عاشقانه و عارفانه و مشتاقانه به آستانش چنين عرضه ميدارد .
« بارخدايا تو از هر همدمى بدوستانت دمسازترى و آنانرا كه بتو توكل كنند از هر كس بيشتر نيازشان را برمىآورى و بدرخواستشان گواهى ، از رازهائى كه در نهانخانه دلشان پنهانست آگاهى و دردهاى درونشان را ميدانى و از بينش و دريافتشان خبردارى رازهاشان براى تو آشكار و دلهاشان بسوى تو نگرانست ، اگر از تنهائى بهراس افتند ياد تو همدم آنهاست و اگر ناگواريها بر آنان فرود آيد بتو پناه برند و از تو كمك خواهند زيرا زمام همه كارها بدست تو است و هر حادثهاى از فرمان تو برميخيزد خداوندا اگر ندانم كه چه ميخواهم و از درخواست
[ 20 ]
خود سرگردان شوم مرا به آنچه شايسته من است راهنمائى فرما دلم را بسوى رشد و كمال رهبرى كن ، كه اين عنايت از هدايت تو بدور نيست و از كفايت و مرحمت تو شگفت نباشد .
خدايا با بخشش خويش با من رفتار كن و مرا بدادگريت وا مگذار ( كه توان عدالت تو را ندارم ) 1 و الحق بايد هم على اينسان سخن بگويد زيرا ميداند كه هيچكس با عمل خويش هر چند شايسته باشد سزاوار پاداش نيكوى خدا نيست زيرا عمل هم پديده توان خداست و كسى از خويش چيزى ندارد و تنها بايد به بخشايش او اميد داشت تا بر بندگانش رحمت آرد و آنها را شايسته نعيم دنيا و آخرت گرداند و در جوار رحمتش جاى دهد .
تصوير شخصيت على « ع » در نهج البلاغه
يك بعد ديگر از ابعاد ارزش و اهميت نهج البلاغه ترسيم شخصيت امير المؤمنين عليه الصلوة و السلام است ، چيزى كه ما امروز به آن كمال احتياج را داريم .
امير المؤمنين على « عليه السلام » اين چهره ناشناخته ، اين انسان والا ، اين نمونه كامل مسلمانى كه اسلام مىخواهد انسانها آنچنان ساخته بشوند ، در لابلاى اوراق و سطور نهج البلاغه كاملا شناسايى و تعريف مىشود . نهج البلاغه در حقيقت كتاب معرّفى على بن ابيطالب « عليه السلام » است . چگونه ممكن است كسى به افقهاى اسرارآميز و شگفتآور ، و واديهاى گوناگون معرفتى كه در نهج البلاغه هست دست نيافته باشد و بتواند آنها را اين گونه زيبا و جذاب ترسيم و توصيف كند . در نهج البلاغه همه ابعاد يك شخصيت والاى انسانى وجود دارد : از معرفت ، از اخلاق ، از خصلتهاى ويژه يك انسان ، و از اخلاق ويژه والايى كه فقط اسلام به انسانها تعليم داده است ، يك انسان كامل در نهج البلاغه مجسم مىشود و آن انسان كامل خود امير المؤمنين « عليه السلام » است ، و اين نه فقط از باب شناسايى چهره امير المؤمنين « عليه السلام » مهم است بلكه از باب شناسايى اسلام و اينكه اسلام چگونه انسانى را مىخواهد بسازد حائز اهميّت است . امروز بشريت معاصرمان از ما سؤال مىكند : « اين اسلامى كه شما از آن دم مىزنيد و فكر مىكنيد رسالت آن جهانى است ، در صدد ساختن چگونه انسانى است ؟ » براى پاسخ چه كسى را بهتر و زيباتر و جامعتر و والاتر از على بن ابيطالب « عليه السلام » مىتوان نشان داد ؟ و چهره على بن ابيطالب « عليه السلام » در هيچ جا مانند نهج البلاغه آشكار نمىشود . البته درباره عظمت اين كتاب و ارزش اين سخنان و اين نامهها مطالب عميق گفته شده و خيلى حرفها مىتوان زد ، من فقط اشارهاى مىكنم تا سپاس و تشكر قلبى من از كسانى كه اين كنگره و كنگرههاى قبل و اين حركت به سمت شناساندن نهج البلاغه را سازمان دادند ، اين نكته را روشن كند كه به چه مناسبت ما اين كار را اينقدر عظيم و حائز اهميت مىدانيم .
با اينكه مدتهاست نهج البلاغه تا حدود زيادى از فراموشى بيرون آمده و نام آن به گوش مردم رسيده و به نحوى در دسترس مردم قرار گرفته است ، باز اعتقاد دارم كه در اطراف نهج البلاغه تحقيقات علمى و همه جانبهاى بايد انجام بگيرد . البته كارهايى كه تا كنون انجام گرفته و شمهاى از آنها در كتابنامه نهج البلاغه درج شده است ، قابل توجه و سزاوار تقدير و تشكر است .
بهترين و بدترين مردم
بدانهنگام كه مردم بحضور امام آمدند و از ناروائيهاى خلافت عثمان شكايت كردند و از او خواستند كه با عثمان سخن گويد تا به خواستهاشان توجه كند ، امام به پيش عثمان رفت و چنين فرمود :
مردم ، پشت سرمنند و مرا براى پيامگزارى نزد تو فرستادهاند تا پيامشان بتو برسانم ، بخدا سوگند نميدانم بتوچه بگويم ؟ من چيزى نميدانم كه تو خود ندانى و راهى بتو نمىتوانم نشان دهم كه تو آنرا نشناسى ، تو هر چه ما مىدانيم مىدانى ( و از اينهمه ناروائى آگاهى ) ما چيزى بيشتر از تو نمىدانيم كه بدان آگاهت سازيم و به پنهانى چيزى درنيافتيم كه بتو برسانيم ، ما همانرا ديديم كه تو ديدى و همان را شنيديم كه تو شنيدى ( و روش پيامبر را ديدى و گفتارش را شنيدى ) خدا را ، خدا را ، از كردار خويش بهراس . بخدا سوگند ، آنچنان نابينا نيستى كه بينائيت دهند ، راهها روشن است ، پس بدان كه بهترين مردم در پيشگاه خداوند زمامدار دادگرى است كه براه حق هدايت يافته باشد و مردم را ، راهنمائى كند و بدترين مردمان در نزد خدا زمامدار ستمگرى است كه گمراه شده و مردم را بگمراهى كشاند و من از پيامبر خدا شنيدم كه ميفرمود « زمامدار ستمكار را بدادگاه قيامت مىآورند و او هيچ ياور و پوزشخواهى ندارد و در آتش دوزخش مىاندازند و پيكرش چون سنگ آسيا در شعلههاى آتش ميچرخد تا بژرفاى جهنم مىافتد » و ترا بخدا سوگند ميدهم كه مبادا همان پيشواى مقتولى باشى كه زبان وحى خبر داد و گفت در اين امت پيشوائى كشته مىشود كه با قتل او دروازههاى كشتار تا روز رستاخيز باز مىشود و كارها به ناروائى و اشتباه ميافتد و فتنهها و تباهيها پايدار ميماند ، چنانكه مردم ، حق را از باطل نمىشناسند و در امواج گرفتاريها ، سراسيمه
ميشوند و بنادانى و اشتباه ميگرايند هان اى عثمان ، اكنون كه ساليانى دراز ، از عمرت گذشته و روزگارت بپايان رسيده همچون شترى در اختيار مردان مباش كه بهر كجايت كه بخواهد به تندى براند ، [ 1 ]
خدايا پاكم كن تا تو را با انجام كارهايي كه به من سپرده اي ستايش كنم.
مبادا كه در خدمتگزاري تو نا شكيبا و دلخسته شوم.
اي راه ,آرامشي ست كه بالا تر از درك آدمي ست.
خدايا بيا و در قلب و ذهن من ساكن شو تا وسعت يابد
و تمامي آفرينش را در بر گيرد.
تا از هم جدا نباشيم چرا كه ما جزئي از آن كل هستيم.
چنان پاكم كن تا هستي ام را وقف تو و خلقت كنم كه اسير رنج و پريشاني ست.
معبود من ,ضعيف و در هم شكسته ام.گرانبار و تنها.
تو درياي رحمت و مهري .گناهان من عظيم است اما رحمت و بخشايش تو از آن عظيم تراست.
به رحمت تو پناه مي اورم.
مرا پاك گردان تا هنگام قضاوت ديگران رحيم باشم.
من بسيار نادانم اما دانش تو بيكران است.
خدايا چه چيز است كه تو نداني ؟
من در اين ميان تماشاگري بيش نيستم.
بگذار از اين بازي لذت ببرم.
خدايا !
همه چيز طبق خواست تو تحقق ميابد.
پس چرا من نگران و پريشان باشم؟
خدايا! مرا قلبي متواضع عطا كن كه در سرما و گرما ,تحسين و نكوهش,
در لذت و درد,بيماري و تندرستي و در خوشبختي و فلاكت,شاد باقي بماند.
و در قلب كوچك من آتش عظيم عشق خودت را بيفروز.
بگذار شوقم به سيماي زيبايت هرروز فزوني گيرد.
و مرا ياري كن تا همه چيز را به آغوش پر مهر تو بسپارم.
آنچه را گذشته است فراموش کن وبدانچه نرسيده است
رنج واندوه مبر
هر چه شنوي به عجله وبيهوده مگوي
قبل جواب دادن تفکر کن
هيچکس را تمسخر مکن
نه به راست ونه به دروغ هرگز قسم مخور
خود براي خود زن انتخاب کن
به ضرر ودشمني کسي راضي مشو
تا حدي که مي تواني از مال خود داد ودهش نما
کسي را فريب مده تا دردمند نشوي
از هر کس وهر چيز مطمئن مباش
فرمان خوب ده تا بهره خوب يابي
بيگناه باش تا بيم نداشته باشي
سپاس دار باش تا لايق نيکي باشي
با مردم يگانه باش تا محرم و مشهور شوي
راست گو باش تا استقامت داشته باشي
متواضع باش تا دوست بسيار داشته باشي
دوست بسيار داشته باش تا معروف باشي
معروف باش تا زندگاني به نيکي گذراني
دوستدار دين باش تا پاک وراست گردي
مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتي شوي
سخي وجوانمرد باش تا اسماني باشي
روح خود را به خشم وکين الوده مساز
در هر کار وگفتار تواضع وادب را فراموش مکن
هرگز ترشرو وبد خو مباش
در انجمن نزد مرد نادان منشين که ترا نادان ندانند
اگر خواهي از کسي دشنام نشنوي کسي را دشنام مده
دورو وسخن چين مباش
در انجمن نزديک دروغگو منشين
چالاک باش تا هو












